
اومدم با یه عالمه حرف ....بعد اون ماجراها دانیال خیلی تغییر کرد ... زیاد ...و دوماه بعدش من فهمیدم درست تو اوج اون دعواها تو اوج نیازهای منو دانیال خدا یه ریحانه کوچولو تو دلمون گذاشته ... اولش خیلی ترسیدم گریه کردم ... نمیدونستم چی میشه ولی دانیال یهو شد همون دانیال زمان عقد و نامزدی ... انگار معجزه امام رضا و خدا رو تو زندگیم دیدم ... خیلی ترس داشتم ولی فهمیدم خدا واقعا این بچه رو معجزه قرار داده .... این روزا خیلیییییییییییییی خوبه زیاد اما دلم از ی چیزای دیگه ای گرفته ...ی رمانی بود میخوندم ...
ادامه مطلب