همدم ۶۹ دانیال اومد همدم... سرد بی اعتنا .... به بهانه اسپری های سرفه ریحانه گفتم بیار لطفا .... اومد ... نه کلامی نه نگاهی ... اومد یه لیوان آب خورد و رفت .... بغض دارم همدم ... ریحانه فقط جیغ میزد بابا برو بیرون سمتم نیا .... و دانیال بی هیچ تلاشی برای بدست آوردن دل ریحانه رفت .... حالم بده ... چرا این داستان لعنتی زندگی من تموم نمیشههههه رفتم تو فکر ... جهنم که خونه فولاد شهر داره و محله خوبی نداره ... شاید بتونیم اونجا آرامش داشته باشیم ... میخوام پیشنهادش و به دانیال بدم ... شاید بهتر باشه حالا که اینجا جایی ندارم ... اونجا شروع کنم به کاری انجام دادن .... چاره ندارم لااقل دغدغه خونه زندگیم و آرامش خودم و ریحانه حل میشه ... بعدش هم خدا بزرگه... تنها چیزی که مرددم کرده محله و وضعیت فولاد شهره ... نمیدونم برای ریحانه مناسب هست یا نه ... امیدوارم بتونم دانیال و راضی کنم و شرایط بهتری پیش بیاد خسته از باران تمنا......
ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: سه شنبه 18 آذر 1404 ساعت: 13:21