همدم 68 دانیال زنگ زد .... احوال مو نپرسید ... فقط پرسید ریحانه ام مریض کردی ؟ آروم فقط گفتم آره وا گرفت بچه ازم ... بی حوصله پرسید غذای تیکه تیکه تو یخچال خیلیه ... همه اش سالمه بخورم ؟ گفتم آره .... واسه این چند روز پسر خاله و مکه ای اینهاست ... بخور ... اومد قطع کنه ... انگار روم نمیشد فقط گفتم دانیال ما پول احتیاج داریم نزدیک چهارصد داروهای من و ریحانه شد مامان داد ... هووووووفی کشید و گفت باشه خداحافظ ... عین ی شیشه سکوریت اینجوری خورد شدم ....اونم دوبار ... ی بار جلو مامانم ی بار جلو خودم بخاطر رو زدن به دانیال ... اینجا اوضاع خوب نیست ... مامان دیگه تحمل وضعیت بودن من و اینجا نداره ... امروز یکم گلوش درد گرفت سی هزار بار رفت و اومد گفت تب کردم ، گلوم درد میکنه ... شما مریضم کردین ... ازتون وا گرفتم ... و..... انگار خلقش تنگ شده بود از بودن من اینجا .... صبح به بابا گفتم مارو میبری دکتر تا مامان بیمارستان نوبت برامون بگیره ؟ گفت نه مامانم پشت تلفن گفت خب با اسنپ بیا .... اومدم اسنپ بگیرم دیدم موجودی کارتم دوهزارتومانه ... انگار تا چشمام یکی ناخن انداخته بود وچنگ میزد ... لرزون لباس ریحانه رو عوض کردم و از حرارت بدنش داشتم به خودم میلرزیدم ... تب خودم تب ریحانه توانم و بریده بود دیگه .... یهو اجیم داد زد بابا پاشو ببرمون ... با کلی خجالت و عذاب وجدان رفتم و اومدم ... بچم میوه میخواد ، خوراکی میخواد دستشویی داره حموم میره ... اینجا تمام این حس ها با عذاب وجدان.... نکه فکر کنید من مشکل دارم و افکار مالیخولیایی دارم نههههه ... قدیمی های پیج و براشون حرف زدم ... مامانم تا به اون سیم آخر بزنه دیگه هرچی باید و نباید و میگه .... کاش میشد یه خونه مستخدمی پیدا کرد رفت اونجا ... تنها جایی که میتونم پول اجاره ندم یک کاری کنم ی حقوقی هم دریافت کنم و یکم زندگیم و با ریحانه بگذرونم فکر کنم همینجا باشه .... بغض گلوم و داره تیکه تیکه میکنه ... نمیدونم آخرش چی میشه ... و سوالی که اینجا هر روز ازم پرسیده میشه ... کی میری خونه اتون ؟ و جوابی که دلم میخواد بگم عیییییچوقت اینجا خونه منم هست خسته از باران تمنا......
ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: سه شنبه 18 آذر 1404 ساعت: 13:21