همدم ۷۲

خرید بک لینک
همدم ۷۲ سلام همدم .... دلمممممم خیلییییییییی تنگ شده بود برای حرف زدن باهات ... دلم اینقدر اینقدر تنگ شده بود که حد نداشت ولی انگار باید یکم سکوت میکردم تا ببینم زندگی چی میشه ... از روی که گفتم من طلاق می‌خوام و مامان بهم گفت به من چه برو به همون امام رضا بگو بیاد زندگیتو و درست کنه و اینا .... همون شب فهمیدم به قلب دیگه تو وجودم داره میتپه... گوشه دستشویی فقط گریه کردم ... تو صورت دانیال زدم ... داد زدم ... جیغ زدم ... لعنتش کردم و فقط گفتم تموم این احساس ها برای اینه که تو دوستم نداری ... برای اینه که میترسم بیشتر از این اسیر زندگیت بشم ... وگرنه خودمم دوست نداشتم ریحانه تنها باشه همیشه تو زندگیمم حسرت یک خواهر یا برادر همسن و سال و داشتم ولی تو زندگی با تو نه .... خیلی گریه کردم خیلی ... نه خوشحال بودم ... نه کسی به این طفل معصوم داشتم (هنوزم ندارم )فقط یک مامان ترسیده وحشت زده که حالا که زندگیم اینقدر پر از کثافته چجوری یک بچه دیگه رو بدون عشق هندل کنم ؟ از فرداش رفتار دانیال تغییر کرد ... یهو شد کرد رویای شیرین... هرچی بخوام بخره ... دکتر بریم ... حرفم و گوش بده ... حواسش به حالت تهوع و حال بد من باشه ... کمکم کنه و ....مسافرت رفتیم ، تهران ، شمال و برای اولین بار با دانیال کنار دریا قدم زدیم البته اولین دریامون چهارنفره شد ... اما انگار دانیال برای نقش بازی کردن زیادی بلد نیست ... نمی‌گم دانیال سابقه عااااا اصلا .... ولی بعد مسافرت یهو رفت توی خودش ... انگار که بگه من واقعا عاشق نیستم نمیتونم خب بازی کنم ... اما اینبار من حرکت دیگه ای زدم ... بجای اینکه مثل هربار برم جلوش بشینم حرف بزنم گریه کنم حتی واقعا منم دور شدم ... خودم و درگیر این بارداری و ویار و تهوع جدید کردم به خونه حال بد یا مدام توی اتاقم یا خونه مامان پذیرفتم انگار دیگه زوری نمیشه ... بدون عشق هم میشه زندگی کرد ، مسافرت رفت ، بچه دار شد ، پول خرج کرد رستوران رفت و .... سالگرد ازدواجمون امسال حتی ناراحت نشدم که چرا بوسمم نکرد تبریک بگه ... حتی ته قلبم نلرزید که ای بابا این چ زندگی که داری ... فقط خودم اخر شب قبل خواب بهش گفتم راستی دانیال امشب هشت ساله که باهمیم و شب بخیر گفتم و رفتم کنار ریحانه خوابیدم ... میدونی همدم انگار که یهو پذیرفتم که عشق و اون حس عمیق قلبی که من دنبالشم قرار نیست هیچوقت تفاق بیوفته و همین که توی آرامش و بدون دعوا داریم زندگی میکنیم ، مهمونی میریم ، مسافرت ، حرف زدن تولد گرفتن برای ریحانه و ... انگار همین کافیه ...انگا که یهویی به خودم اومدم و گفتم جنگیدن برای عاشق کردن و عشق زوری بسه ‌.... الان با دوتا بچه فقط باید زندگی کرد ... اما یک چیزی درونم هست که نمیتونم تغییرش بدم ... هنوزم بدون اون بوسه آخر شب نمیتونم بخوابم هرچند ترحم داره ( دقیقا مثل طناز تو عشق ابدی ) ولی دقیقا همین شخصیت و دارم دانیال هرگز نمیتونه عاشقم باشه ، نمیتونه دوستم داشته باشه و ذهن آدم عاشق با آدمی‌که عاشق نیست خیلییییییی فرق داره پس نمیتونم انتظار داشته باشم ... همین ... اینو قبول کردم و تصمیم گرفتم اینجور زندگی کنم هرچند می‌دونم اینکه یک بار قبل مردن به عشق واقعی رو تجربه کنم حقمه اما الان انگار آرامش این دوتا بچه و زندگی آروم اولویته راستی همدم بازم حس نمیکنم این دعایی که میکنم احمقانه باشه ولی امیدوارم لااقل دانیال عشق رو تجربه کنه ... چون دانیال واقعا خیلیییییییی احساساتیه و نمی‌دونم تو زندگی قبلیش عشق رو تجربه کرده با با زهرا یا نه ... ولی امیدوارم س عشق واقعی و عمیق و تجربه کنه ... با این دنده پهنی که من دارم میرم مطمئنم اون موقع خیلییییی می‌شکنم و حس خیانت شاید بهم بده ولی هر آدمی بنظرم لیاقت یه عشق واقعی رو داره من تصمیمم به بچه هامه و زندگی اونها ولی می‌دونم دانیال این حس مادرانه رو نداره چون پدره و می‌تونه برای خودش یک حس ناب مستقل از من بسازه ... امیدوارم که زندگیم تو همین نقطه آرامش ها باشه و دوباره حس های تنفر عجیب غریب دانیال از من عود نکنه پ.ن: آقای رهگذر وبلاگتون هیچ جوره برام باز نمیشه خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: سه شنبه 18 آذر 1404 ساعت: 13:21

صفحه بندی