بهترین روزام تیره ترین روزام شد

خرید بک لینک

اومدم با یه عالمه حرف ....

بعد اون ماجراها دانیال خیلی تغییر کرد ... زیاد ...و دوماه بعدش من فهمیدم درست تو اوج اون دعواها تو اوج نیازهای منو دانیال خدا یه ریحانه کوچولو تو دلمون گذاشته ... اولش خیلی ترسیدم گریه کردم ... نمیدونستم چی میشه ولی دانیال یهو شد همون دانیال زمان عقد و نامزدی ... انگار معجزه امام رضا و خدا رو تو زندگیم دیدم ... خیلی ترس داشتم ولی فهمیدم خدا واقعا این بچه رو معجزه قرار داده .... این روزا خیلیییییییییییییی خوبه زیاد اما دلم از ی چیزای دیگه ای گرفته ...

ی رمانی بود میخوندم میگفت قدیما هر بچه ای که میخواستن نافش و ببرن با ی عنوانی میبرن فکر کنم منو با حسرت بریدن ...

این روزا روزایی که هر زنی احتیاج به حضور مادرش داره ... به بودن و دلگرمیش ... به ذوق کردناش و ....

مامان اما این روزا رو تاریک ترین روزام'>روزام کرد ... 

میدونم سیسمونی وظیفه مامان نیست ماهم کلللللی بهش گفتیم خودمون ی سری وسایل و قبل بارداری خریدیم فقط ضروری هارو بخر بعدش آروم آروم بگیر بیار بچه همون موقع ی اتاق آماده نمیخواد که .... قبول نکرد.

قبول نکرد و مرتب هی میگه اصل سیسمونی کلا ی دست لحاف تشک و چهار تا پیرهنه دارم بزرگی میکنم اینارو میدم .... دلم شکست چون خیلیش و از قبل خریده بود و من اصلا نگفتم بده یا خوب چرا هیچی نگفتم .... اما هی این حرف زد ی جا نظر دادم گفتم مامان اینا خیلی قشنگ تره گفت شما دارید خونمو میمکید... دلم گرفت تموم اون ذوق و شوق خرید وسایل ریحانه و اون آماده کردن اتاقش دود شد رفت هوا .... ی حس خفگی بدی اومد سراغم .... چند روز بعد این حرفا خواهرم بهم برگشت گفت مامان میخواد کالسکه منو بسوزه بهت بده ... انگار ی سطل آب یخ رو سرم ریختن ... اون کالسکه حتی ماله خواهرم نبود واسه ی دکترای بیمارستان بود داده بود مامانم ... واسه15سال پیش بود ... هیچی نگفتم فقط بغض گلوم و گرفت دیگه دانیال ک حالم و دید هی میرفت و میومد میگفت چرا غصه میخوری حالا نشد و نخرید خورد خورد خودمون میخریم نهایت ماهی یکیش و میخریم خودتم ک میگی همون لحظه همه چی و احتیاج ندارن که .... اما یهو ته دلم از تمام اون آرزوها و اون تخیلاتی که میومد که اتاق بچم و آماده کنم فرو ریخت رو سرم ... دو سه روز بعد مامان اصرار ک نهار بیاین خونمون و خودش بحث سیسمونی و کشید وسط دانیال با آرامش تمام خرفاشو زد که نده نکن نخر واجب نیست و اونم حسابی کلی حرف زد دوباره هم تکرار کرد که کسی انتظار دادن نداره .... مامانم یهو برگشت گفت ندم که مثل گردو شکن کنید ؟ من مات موندم گردو شکن چیه این وسط یهو یادم افتاد رو جهیزیه گردو شکن نداشتم گوشت کوب بودا ولی خونه آپارتمانی نمیشد هی گردو شکست که تو مشهدی که با مامان اینارفته بودیم با دانیال  یهو چشمم خورد خریدم ... بعد عروسی خیلی چیزا بود که نداشتم و نبود . ولی هیچوقت بهش نگفته بودم خودش هی اومده بود دیده بود میگفت این کجا بوده میگفتم خریدم ... هیچوقت به روش نیاورده بودم .... دلم یهو خیلی شکست .... 

خلاصه با زور رفتیم تو مغازه ای که خودش مشخص کرده بود .... اینقدر با باد اومد و حرف زد راجع هیچی ام نظر نداد ... بهش میگفتم این بهتره بنظرت یا این؟ میگفت من نمیدونم نظری ندارم ... میگفتم مامان آخه من ک تجربه بچه داری نداشتم بنظرت کدومش بهتره شونه بالامینداخت سرش و میکرد تو گوشی ... تا مرحله ای این بود .... بعدش ک رفتیم برای خرید کالسکه یهو برگشت گفت آقا کالسکه تک میخوام .... فروشنده بیچاره بالا پایین پرید هی گفت خانم بچه بدنیا اومد تو کجا میخوایی بذاریش گفت خب دستشون بگیرن ... هی گفت بابا بغلش میکنید کوچولو نمیشه کریر میخواد هی گفت نه احتیاجی نیست ماشین دارن بچه رو با ماشین میارن .... سر کیف هی فروشنده گفت بابا میخواد گفت دادم دوختن براش ... سر لباس هم اولش برداشت بعدش گفت نه گرونه ولش کنید من چندتا تیکه از قبل خریدم خودشون برن بخرن .... سر خیلی چیزا هی بلند گفت نه خودشون بعدا بخرن ... اصلا هم نپرسید هیچی .... توی ماشین یهو برگشتم گفتم مامان میبری خونه خودت یا چون قبلاً گفتی میدم خودت ببر خونه ات ببرم؟ یهو برگشت گفت ببری که مثل گردو شکن کنی؟ و چندتا جمله دیگه ام گفت ک شانس خوب یا بدم ی ماشینی اینقدر بوق زد نفهمیدم چی گفت ... خیلییییییی باگریه اومدم خونه .... بهترین لحظات شیرینم و زهرمار کرد برام .... این ذوق و شوق و این خوشحالیا بچه اول قطعا هر زنی میفهمه چی میگم اما با این رفتار و کارهاش دلم خون شد اصلا .... با دانیال میخواستیم کاغذ دیواری کنیم اتاق و آماده کنیم اما همه چی و بهم ریخت .... بعدشم ک دیگه نه زنگ زد و نه احوال پرسید منم ک زنگ زدم یه جوری حرف زد که انگار با زور ازش کشیدم و دزدی کردم ... کاش مثل همه مامان بابا ها یکم ذوق داشت .... من برای اون پاپوش های سایز صفر ذوق میکردم و اون با اخم بدی میگفت بهدا خودتون بخرید .... اصلا اسم بخر یا نخر نمیآوردم .... دلم خیلی گرفته تا فروشنده هم فهمید که مامانم ی چیزیش هست .... قایمکی هی میومد میگفت بابا بخدا اینا ضروری بخر بگو بخره ولی هیچی نگفتم فقط فرداش دانیال گفت اگه نمیداد خیلیییییییی بهتر بود آدم ناراحت هم نمیشد میگفت خب پولشه وظیفه اشم که نیست نخواست بکنه نه شرعا ن قانونا نباید هم میکرد اما اینکه صرفا داره برای خود اثباتیش این کار هارو میکنه و اینجور خون به جیگر تو میکنه خوب نیست .... الان سه چهار روزه هرشب با گریه میخوابم .... توی این شرایطی که همه هوای زن باردار و دارن استرس نکشه مامان من با رفتار و حرفای پشت تلفنش با کنایه های درشت و کلفتش کاری کرد که حتی الان ذوق ی خرید جوراب رو هم ندارم.... یاد شب عروسیم افتادم ک اول شب هرچی عکاس بهش گفت بیاین عکس بگیرید هی نیومد هی ناز کرد و هی بهانه گرفت اهر شب که همه میخواستن با من عکس بگیرن کادوهاشونو بدن و آرزوی خوشبختی کنن و خداحافظی یهو گفت بیا عکس بگیریم اینقدر فامیل شوهر دورم حلقه زدن یهو نشد همه مسافر بودن و میخواستن برگردن اومدم همه باهم خداحافظی کنن دفعه اول هم بود همه رو میدیدم یهو برگشت با لحن بدی جمله ای ک الان خاطره ام نیست گفت و رفت و قهر کرد حتی دستتم کشید و سرخ شد ... همه اصلا جا خوردن چون دقیقا آخرین شبی بود که دیگه دختر خونه اش نبودم .... همه دورم و اصلا بی حرف خالی کردن یهو گریه ام گرفت ... بعدشم نمیدونم چی به دانیال و مامانش گفته بود که توی عروس کشون دانیال اینقدر عصبانی بود که همه و پیچوند من تا خود خونه گریه کردم .... از مادری که شب عروسی دخترش این کارو کرد انتظار چی دارم من ؟


خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 158 تاريخ: جمعه 6 خرداد 1401 ساعت: 2:52

صفحه بندی