
چندوقت بود دانیال و شریکش به مشکل برخورده بودن ... دانیالم زیاد خسته شده بود ... بنده خدا هفت صبح میرفت کلاس های مدرسه دوازده که تعطیل میشد میومد خونه این راه طولانی و تقریبا دوازده و نیم تا یک میرسید ی ناهار میخورد و دو دوباره میرفت مغازه ... تا. دوازده شب ... بعدمتا بیاد پیش من یک ربع کم میشد ... اصلا زندگی رو نمیفهمید ... منم که اکثرا تنها بودم با ریحانه حالا یا دوستام میومدن پیشم یا میومدن میبردنم بیرون خلاصه که هشت ماه به همین سبک گذشت ... انگار این خستگی که هیچ تعطیلی و مهمونی نداشت براش ...
ادامه مطلب