چندوقت بود دانیال و شریکش به مشکل برخورده بودن ... دانیالم زیاد خسته شده بود ... بنده خدا هفت صبح میرفت کلاس های مدرسه دوازده که تعطیل میشد میومد خونه این راه طولانی و تقریبا دوازده و نیم تا یک میرسید ی ناهار میخورد و دو دوباره میرفت مغازه ... تا. دوازده شب ... بعدمتا بیاد پیش من یک ربع کم میشد ... اصلا زندگی رو نمیفهمید ... منم که اکثرا تنها بودم با ریحانه حالا یا دوستام میومدن پیشم یا میومدن میبردنم بیرون خلاصه که هشت ماه به همین سبک گذشت ... انگار این خستگی که هیچ تعطیلی و مهمونی نداشت براش و مهم تر از همه ریحانه ای که الان به شدت باباییه و وقتی دانیال میره به محض شنیدن صدای در بغضش میترکه انگار اونو بیشتر تحریک کرد به بستن مغازه ... خلاصه بعد کلی دعوا و بحث جدل با شریکش امشب یکی اومده مغازه رو بخره ... راستش هم خوشحال شدم هم ناراحت ... خوشحال برای اینکه دانیال بیشتر توی خونه است ، بیشتر میتونه برام وقت بگذره ، بیشتر پیش ریحانه است ، بیشتر میتونیم بریم سه تایی بیرون و .... اما ناراحتم چون به شدت به تنهایی های خودم و ریحانه عادت کردم و حتی گاهی که ی نفر میخواد بیاد خونم یا به من میگه بیا بریم بیرون اصلااااااا نمیرم چون این تنهایی دونفری مادر دختری و شدییییید دوست دارم .... یه دلایل ناراحتیمم اینه که الان واقعا نمیدونم کار بعدی چی میشه و آیا باید دوباره یه دوران سخت اقتصادی و بگذرونم یعنی؟ این چند وقت هایپر خیلی خوب بود تازه کلی هم پس انداز جمع کردیم و طلاهای منو هرچی به دانیال دادم برای فروش همه رو جاشو برام خرید ... خلاصه که خیلی خوب بود خیلیم بد بود 
اما از ته دلم امیدوارم یه اتفاق هایی بیوفته براش ... خیلیییی زحمت کشید و هلاک شد این چند ماه
ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111