حال و هوای امروز دقیقا مثل غروب جمعه بود برام ... چقدر دلم برای این همه بی کسی و تنهاییم گرفته ... یادم افتاد به حال و هوای پارسال این موقع ... دلم یهویی برای این غریب بودن خودم گرفت ...
از بس کسی نیست باهاش صحبت کنم ، کسی نیست باهاش بیرون برم ، حتی کسی نیست باهاش درد و دل کنم ... خب قرص میخورم و میخوابم ... انگار این بهونه مریضی و مسمومیت غذایی که دکتر توصیه استراحت کرده بهونه خوبی شده واسه همه .
خوشبختانه این زنای قدیمی ... لا اقل یکی ی دار قالی تو خونه هاشون بود دلشون میسوخت میشستن پای اون دار قالی ... یا بازم ی چندتا کار خونه بود ... خونه هم اینقدر تمیزه نمیشه کار دیگه ای کرد بخوانم بکنم اینقدر دانیال دخالت میکنه حوصله ام و سر میبره که چرا نمیذاره کار خودم و کنم ...
هرچند میدونن خیلی بی انصافی در حقش ... چون همیشه تو کارهای خونه کمک حالم بوده و همیشه کمک کرده ...
اصلا نمیدونم چ مرگمه ... چسبیدن به این خونه و فقط خونه داری ... چقدر از اون دختری که بودم فاصله گرفتم ... چقدر بی انرژی و انگیزه شدم ... اوووف .
انگار برای فرار کردن از همه چی دلم میخواد بخوابم... فقط خواب !!!!!
خسته از باران تمنا......ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 158