و مامان بزرگ مرد .... ![]()
دیروز میخواستیم با دوستای دانیال . اونو سوپرایزش کنیم ... خودش نمیدونست ... یهو اومد و گفت مامان بزرگا مرده ... و من شوک و بهت زده .... تا آخر شب خودم و کنترل کردم ... یهو همین که دانیال اومد نمیدونم چرا فقط بالا اوردم و آخر شبم کارم به بیمارستان کشید ... امروزم فاتحه بود ... چند روز دیگه هفته و بعدم چله و سال دیگه ام سالگرد ... ولی ما مامان بزرگ ودیگه پیشمون نداریم .... انگار مامان بزرگ با مردنشم نتونست مارو باهم دیگه صلح و صفا بده .... امروز همه کنار هم بودیم ولی هنوز خیلی ها با ما قهر بودن ... خیلی هام نه .... چقدر این دینا پست و نفرت انگیزه
خسته از باران تمنا......ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 166