این روزا حال مادربزرگ پدرم اصلااااا خوب نیست ... دکترا میگن مغز کامل از کار افتاده و هیچ کاری دیگه نمیشه براش کرد و ببریدش خونه ... جمعه که رفتم پیشش دیدم کامل خوابیده و لاغررررتر و زردتر از همیشه ... یهو گریم گرفت .... اگه تموم فامیل پدری در حقم ظلم کرده باشن این زن نکرده ... هیچوقت .... همیشه ام مناسبت ها با ترس و لرز ماشین و ی عالمه عقب تر پارک میکردیم پیاده و دزدکی میرفتم دیدنش تا مبادا فامیل بابا که خونه اشون اکثرا تو همون کوچه است نبینم مارو ... وقتیم آلزایمر گرفت من و بابام و مامانم و کامل میشناخت برعکس بقیه همه و عمو و هااا و بچه های که نمیشناخت .... و همه لجشون گرفته بود .... نمیدونم تو این وضعیت باید دعا کنم زودتر تموم کنه خودش راحت بشه با با این وضعیت بازم پیش ما باشه ... جمعه هم اینقدر خانواده پدری بد نگاهمون کردن و تیکه انداختن که غیر مستقیم گفتن دیگه نبینیمتون ولی دانیال با آقایی تمام ... همه تیکه هاشون و با مهربونی جواب داد و بعدم اصلا به دل نگرفت حتی به من گفت خواستیی بازم بری بگو بیام حتما ... و من و مامان کلی ممنونش شدیم .... اگه بره دلم برای مهربونی هاش خیلیییی تنگ میشه ... و خانواده بابام و بخاطر اینکه نمیذاشتن من اینقدر راحت با جون و دل ببینمش نمیبخشم
خسته از باران تمنا......ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 164