با دانیال بعد اون ماجرا حدود ده دوازده روزی گپ زدم ... صحبت کردم .... گریه کردم خیلی خیلی گریه کردم ... بهش گفتم حق نداری این کار و بکنی .... این روزا ی دوست خوب اومد سراغم.... نمیدونم خوب یا بد ولی مشاور خوبی شده برام اینجا اسمش و میذارم فانوس چون شده واقعا راهنمای من ... با فانوس خیلی گپ زدم زیاد اما خب یکم میترسم نمیدونم چرا خلاصه ب دانیال گفتم بذاره تنهایی برم مشهد .... قبول کرد .... سه روز رفتم با هواپیما فرستادم رفت .... میبینید ؟ باج داد .... ولی احتیاج داشتم با ی کیف و ی بطری آب و شارژ پاشدم رفتم نشستم س روز و س شب گوشه حرم ... بیرونم نرفتم .... خواب و خوراکمم داخل حرم بود .... موقع برگشت هم دانیال یکم از پول هواپیما رو داد و بقیه اش و خواست خودم بدم .... گپ زدیم حرف زدیم اما. ته دلم نیمدونستم چی میشه ..... با فانوس ک حرف زدم .... گفت ی مهلت بده ی اجازه بده .... کلی حرف زد باهام ک متقاعدم کنه خوبی های کمی هم نداشته .... بخشیدم و سعی کردم فراموش کنم .... اما دانیالم فراموش کرده .... انگار هیچ کاری نکرده ....
اما ی تصمیم خیلیییییییی مهم گرفتم .... با ترس هام میخوام مواجه بشم .... ترس اولم مو کوتاه کردن بود ... موهام و خیلیییییییییییی کوتاه کردم و این اولین تغییر ...
میام از بقیه ترس هامم میگم .... از بقیه رها شدن ها .... میخوام ی زن قوی و مستقل بشم .... دیگه محتاج محبت هیچکس نباشم ... حالا که نه بابا نه مامان نه هیچ یک از خانواده حرفامو باور نمیکنند من مقصرم ... بذار دیگه هیچوقت محتاج محبت کسی نباشم ... میخوام تلاشم و کنم خودم برای خودم کافی باشم ... محبت و نگاه خودم برام کافی باشه .... نمیخوام کسی یا چیزی تغییری روم بذاره .... میخوام تنهایی و مثل قبل دور خودم ببافم و بپوشمش فقط این بار دیگه امید ی آدم جدید و عشق رو ندارم ... اینبار هیچ امیدی جز خودم ندارم
اینجا و تمام این تصمیمات 1دی 1400رقم خورد
ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 127