این روزا حسابی حالم بده ... حتی بی دلیل ... دانیال بهترین بابایی که میتونست باشه هست .... شدیداً همه جانبه تا وقتی که خونه است هوای ریحانه رو داره ... ولی من ؟! انگار ی چیزی از من و دانیال متعلق به هم نیست...!
روزا خوبه ... دعوامون نشده ولی انکار من دلم میخواد باهاش دعوا کنم تا زودتر از خونه بره ... مثل قبل نیستم ... منتظر اومدنش به خونه نیستم ... مثل قبل ، قبل از اومدنش لباسم و عوض نمیکنم عطر نمیزنم آرایش نمیکنم ... !هرچیم پیش میره بیشتر میفهمم چقدر نمیخوامش ... ! بده گفتن ایناها... ولی فقط اینجاست که میتونم صحبت کنم .... !
دانیال منو با خیلی از زنای دور و برش مقایسه میکنه .... از چادری بودنم خوشش نمیاد ، از سبک زندگی من خوشش نمیاد ، فیلم مشترک موسیقی مشترک رنگ مشترک سلیقه مشترک هیچ کدوم از اینا رو باهم نداریم ... نمیدونم شایدم من الان فقط دارم دری وری میگم یا شایدم ذهنم خیلی منفی شده و اجازه نمیده مشترکات و باهم ببینیم ولی دانیال از منی که هستم خوشش نمیاد و من به شدت دارم سعی میکنم خودمو تغییر بدم تا به چشمش بیام و این که هستم و دوست نداررررررم ... من همون دختر چادری آروم خودم و میخوام .... دانیال به دختر شیطون و بلا کاملا امروزی میخواد ... اون روزی که انتخابش کردم کاملا به آدم مذهبی بود ولی الان نیست ... به من چه که ثبات شخصیت ندارن ؟! فکر میکردم تو سن ۲۸ سالگی شخصیتش باید به یه ثباتی رسیده باشه ... چون من تقریبا پونزده شونزده فهمیدم چیو میخوام .....!
شاید تموم اینها رو گفتم که بگم تو مغازه ی پسره است به اسم احسان موزیسینه و فرد مشهوریه کاملا مشخصه ....! دانیال و هوایی کرده بره صدا سیما .... تا اینجا مشکلی ندارم هااااا اصالا کلی هم تشویقش کردم و حتی کلی چیز یادش دادم و همراهیش کردم ... احسان گفت بیا ی آلبوم بساز که بشه برات رزومه و حداقل۳۰ تومان هزینه اشه .... تو این اوضاع مغزم سوووووت کشید چجوری میخواد این پول و بده ... جهنم داره ، داره در میاره ، پول زحمت کشی خودشه باشه ولی منم تو این زندگیم .... برای ی بستنی که بخوام بخرم کلی باید بهش توضیح بدم ... اصلا دوست نداره پول تو دست من باشه ... اصلا حاضر نیست پول دست من بده .... مثلا بخوام با دوستام برم بیرون کارتش و میده میگه بیشتر صد خرج نکن ... میرم بیرون یهو همه جمع توافق میکنن شام برن بیرون خب من با صد تومان یه چایی و کیک میتونم سفارش بدم تو این رستوران هایی که دوستان میرن ....! باهاشون ک نمیرم میگه چرا نمیری وقتی میگم بخاطر پول میگه خیلی گدا وار یاد گرفتی زندگی کنی ... واقعا جالبه !!!
خستم خیلیییییی از دستش ... هزار تومان هزار تومان خرج و منو برای خودش میلیون میلیون تصور میکنه ... بعد منه احمق تو این نه ماهی که سر کار میرفتم ی روسری و با حقوقم برای خودم نگرفتم !
بعد تازه برگشته پررررو پرررررررو به من میگه تو تنها زنی نیستی که اینجور داره زندگی میکنه فکر نکن مثلت هیچ جا نیست .... باشه قبول ولی فکر نمیکنی خیلییییییییی پروووووویی زدن این حرف ؟؟
امشبم بهم گفت همه زن های دور و برم دارن برای خواسته هاشون میجنگن ... نشین به بچه داری پاشو برو توهم برای آینده ات ی تلاشی کن .... من با به بچه پنج ماهه دقیقا چیکار کنم؟ وقتی هیچ کمکی هم ندارم... مامانم همون هفته ای ی بارم با کلی این و اون تو خونه راهم میده و کلی آخ و ناله میکنه .... کاملا از سر اجبار بهم میگه بیا ... مادرشوهرمم که تکلیفش مشخصه .... منم کلی هدف و برنامه برای آینده ام داشتم ... ولی بخدا اگه این سی میلیون و من بهش میگفتم بده ی همچین برنامه ایه عمرررررا میداد ... البته ناگفته نماند گفته به احسان من هرکاری کنم با خانمم میکنم بعدم خوشحال اومد بهم گفت تورو به ارزوت که صدا سیما بود میرسونم ...! دلم برای اون زمانی که تاتر کار میکردم تنگ شده .... برای اون اکیپ ... برای حال و هواشون ... و برای دورهمی هاشون ...!
چقدر پراکنده دری وری گفتم ... انکار مشخصه ذهنم آشفته است و
یهو نگام بهش افتاد ... بازم فهمیدم دوستش دارم خسته از باران تمنا......
ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 98