اگه بابای خوبی بود ...

خرید بک لینک

ی جورایی ام ... دارم سعی میکنم خودم و بسازم ... مثلا چند روز شروع کردم شدید از دوستم مراقبت کردن ... احساس خوبی بهم میده .... موزیک های خارجی که دانیال اصلا دوست نداشت و دانلود کردم و وقتایی که نیست گوش میدم ... فیلم ترکی خوشش نمیاد ببینه خب جهنم ... خودم برای خودم که میتونم ببینم ... نشستم دارم دختر پشت پنجره رو میبینم ... ی کتاب جدید شروع کردم به خوندن ... آلبوم عکسامون و مرتب کردم ... خونه تکونیمم آشپز خونه تموم شده تقریبا

حال دلم؟ دارم خوبش میکنم ... موزیک های سفید گوش میدم ... در مورد احساساتم با ریحانه صحبت میکنم و شاید باورتون نشه چقدر این بچه شش ماهه فینگیلی باهام تعامل داره ... مثلا وقتی بغض میکنم لب بر میچینه وقتی حرص میخورم اونم با جیغ و حرص با آون ایینامیون جوابمو میده و جدیدا همین که منو نبینه شورت میکنه پشت هم با گریه ماماماماماما ... و من دلم قنج میره براش که بخورمش

هنوزم ی حفره های عمیقی تو دلمه ... مثلا همه اش ی فکری آزارم میده اگه بابا معتاد نبود ... بهترین خواستگارم دانیال نبود ... اعتماد به نفس ازدواج موفق داشتم ... راستش وقتی اومد خواستگاری اینقدر نسبت به بقیه خواستگارا متفاوت بود که انگار نخواستم از دستش بدم ... همه خواستگارا یا معتاد بودن ، یا کار نداشتن ، یا وضعیت خانوادگی داغووون یا ...

جدیم نگاه کنی دانیال و اینا خیلیییییی از من بالاترن مثلا عمه های من و نگاه کنی با عمه های دانیال یا مثلا عمه های بابای من تحت پوشش کمیته امدادن بعد عمه مامان دانیال یکیشون مادر سپهر حیدریه

مثلا دختر عمه های من نهایت الان ی لیسانس دارن یا یکیشون داره فوق میخونه دختر عمه های دانیال یکیشون درشکه اون یکی استاد دانشگاه... اصلا چرا راه دور بریم... بابای دانیال استاد دانشگاهه معاون دانشگاه پیام نور بوده قبلا بابای من؟ یه آدم معتاد بیکار

خود تخریبی نیستا ولی وقتی یکی از فامیل بهم گفت تو خیلی خوب پسره رو با این موقعیت قاپیدی راستش انگار بی راهم نمیگه...

البته اینم بگم ها فامیل من با همین قدیمی بودن و درس نخونده بودن و به اصطلاح خودم بومی نشین محله های قدیمی اصفهان خیلییییی اخلاقی و رفتاری بهترن... هنوز سفره هامون همون بشقاب گل سرخی ها با همون سبزی خوردن و غذاهای سنتی قدیمیه ... اما خانواده دانیال مامام باباش که تو غار زندگی میکنن هیچی ... اصلا رفتار و آمد با فامیل و ز کل قطع میدونن و فامیلم خیلی عزت و احترامی براشون قائل نیستن که مثلا همه جا دعوتشون کنم یا همه جا بگن بیان اصلاااااا نهایت ی خاکسپاری یا یه مهمونی بزرگی چیزی باشه که مثلاپاگشاهای منو همه رو رد کردن.... اما بقیه فامیل همین چندباری که دیدم یکم زیادی باید آداب نگه داشت مثلا زیاد غذا نخورم نکن چه بی کلاسه... مثلا وقتی سلفه فقط ی غذا و ی دسر انتخاب کنم ... مثلا لباسم تکراری نباشه ... مثلا فلان مارک باشه ... فلان حرف و نباید زد ... فلان شوخی و نباید کرد و .... نهایت آدم خسته میشه میگه کاش زودتر برم خونه... حتی بحث هاشونم کسل کننده است ... ی بار یه غذای با نون گرفته بودن خونه مادربزرگش مونده بودم الان باید با چاقو و چنگال چجوری نون بربری و با کباب بناب خورد ... نهایت با دست باید نون و جدا میکردی خوب ولی خجالت آور بود انگار براشون هیچی دیگه کباب و خالی خالی خوردم و گفتم بخاطر رژیمم نون نمیتونم بخورم

بیخیال اینا اینم میگم و میرم

با بابام دعوام شد طی یه پیامک کللللللی حرفای ناگفته و بلاهایی که توی این بیست چهار سال زندگی سرم و آورد و همه رو بهش گفتم ... دراخزم اضافه کردم کاش جرات ترک داشتی ... اونم زنک زده مامانم و گفته که دیگه دختری به اسم من نداره... راستش نمیدونم چرا بجای اینکه ناراحت بشم خوشحال شدم ... کاش میشد یه کاری کرد مثلا بابا بودن اونم از من برداشته بشه ...

نود درصد بلاهایی که الان سرم میاد همه اش بخاطر اونه ... همهههههه اش

اگه بابای خوبی بود ... میتونست زندگیم بهتر بشه

خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: دوشنبه 1 اسفند 1401 ساعت: 14:39

صفحه بندی