برای دانیال

خرید بک لینک

همه این حرفا برای توعه دانیال ...

از تموم حال و هوای تو خیلی وقته که بیرون اومدم ... خیلیییییی وقته ... از اون زمانی که دیگه فهمیدم دلتنگی برای من یا تو برای من دیگه در کار نیست ... هرچقدر تلاش برای تو برای زندگیمون کردم ... آخرش چی شد؟ تازه یه چیزی هم بهت بدهکار شدم ...

تو بلد نیستی فاطمه

همیشه گند میزنی فاطمه

اه چرا اینجوری فاطمه

یه کار درست انجام میدادی تعجب میکردم فاطمه

هیچوقت بلد نیستی یه کار و درست انجام بدی فاطمه ...

و....

همیشه بهت بدهکار میشدم ... در اضای تک تک تلاش هایی که برای زندگیمون کردم ... هررررر تلاشی که حتی برای خوشحالیت کردم ...

میدونی ؟ خیلییییییییییییی بی معرفتی ... خیلیییییییی

میخواستم توی دلت توی قلبت توی اون نقطه خاصه خاصه قلبت فقط جای من باشه ... نخواستی ... جای همه هست جز من بعد با خنده میگی همه مردا همینجورین ... نه بخدا نیستن ....! مردای هرزه اطراف تو اینجورین ... میگی همه مردا اینجورین؟ شاید همه مردایی که دورت همه هرزه هارو جمع کردی ...

حتی نخواستی باهم هم قدم بشیم توی این زندگی ... نخواستی تو هیچ مسیری منو کنارت ببینی ... البته چررررا یه جاهایی منو شریک میکنی ... جاهایی که بخوایی ی چیز گرون بخری منم هستم ... جاهاییم که بخوام ی چیزی بخرم که یکم گرون باشه برای خودم ... خودمو شریک میدونی ...

همه میدونن چقدرررررر دوستت داشتم ... همه میدونن چقدرررررر از عمق دل عاشقت بودم ... یه چیزی بود که علنا همه گاهی میگفتن خیلی زیادی دیگه داری شورش میکنی ...

شنیدی میگن طرف ومیپرسته؟ دقیقا همین شکلی بودم ... یه نگاهی به دعواهای اول تاحالا بکن... حتی وقتایی که از خونه بیرونمم میکردی از عمق دلم بهت زنگ میزدم التماست میکردم تا بذاری برگردم ... تو همه دعواها باید میومدم جلو باید میومدم التماست میکردم تا منت سرم بذاری و باهام آشتی کنی ... به شب نباشی و نبودی خوابم نمیبرد ... ی شب کنارم نباشی هزارتا فکر میاد سراغم از هزارتا نگرانی ... همه چیزای خوب و فقط برای تو خواستم ... از ساده ترین چیزا تا خفن ترین و بهترینش ... انکار که خودم استفاده کنم و بخورم و بپوشم کیفش و میبردم ...

نمیدونم از اول اینجور بودی نسبت بهم یا همین که منو اطرافیانم و خانواده امو شناختی یهو اینجور شدی ؟

چرا .... ؟ چرا اینقدر منو تحقیر میکنی ؟ چرا علاقه ات توی اینکه منو سبک زندگیمو خودم اینی که هستم و خانواده امو این همهههههه دوست داری تحقیر کنی؟ چرا اینقدر هر چیزی که برات رگه ای از من باشه برات حقیر آمیزه ؟ من ... خانواده ام ... محله ام ... اعتقاداتم ... رفتارم ... حتی لباس هام... کوچکترین چیزی که به من مربوط باشه ... حتی سلیقه ام توی هرررررر چیزی ....

خسته شدی ؟ دوستم نداری؟ از این زندگی که با من ساختی راضی نیستی؟ اون چیزی که فکر میکردی نبود ؟ اون چیزی که راجع من فکر میکردی نبودم ؟

یه کاری کن ... یکم فکر کن ... خواهشششش میکنم فکرکن ... باور کن من تغییری نکردم ... همونم ... نگاه .. خانواده امم همونن... همون بابای جلسه اول خواستگاری که معتاد بود و دارم ... همون خانواده رو دارم ... همون مامانی که بهت گفتم باهاش صمیمی نیستم خیلی رو هنوز ام یکم که صمیمی میشم پشیمون میشم ... هنوز همونم .... همون موسیقی و گوش میدم ... همون سبک لباس و دوست دارم ... همون تیپ و قیافه رو رو دارم ... همون چادر سرمه ... همون حجاب و دارم ... قیافه ام همونه دنبال هیچ تغییری نیستم ... هیچی !

اما اگه خسته شدی ... اگه فکر میکردی از همه اینا ی چیز دیگه ای در میاد خب ؟ شجاع باش دانیال ... شجاااااع و قوی ... تو فقط ی بار قراره این زندگی رو تجربه کنی ... نگاه به سی ساله های اطرافت که موفق بکن ...

همه فهمیدن از زندگی چی میخوان ... فهمیدن چی میخواد. بشه آینده اشون ... نگاه کن ببین به یه ثبات رفتاری ، عقلی ظاهری به هرچیزی رسیدن شاید برای خاسته های مادی شون دارن تلاش میکنن ... تو چی ؟ رسیدی ؟ واقعا نه ... هنوز سبک لباست و پیدا نکردی ... سبک اعتقاداتت مشخص نیست... حتی موسیقی که گوش میدی و نتونستی برای خودت انتخاب کنی و موسیقی که خیلییییی وقت پیش دوستش داشتی و میگی ای اینارو مذهبی ها گوش میدن ...

گاهی یکم فکر کن ... من واقعا اون زنی هستم که دلت میخواد پیری ات و کنارش سپری کنی؟ همون زنی ام که دلت میخواد تا اخررررررر اخررررررر عمرت منو ببینی؟ با من باشی ؟ همونی ام که دلت میخواد ؟ واقعا فکر کن ...

اگه نه ... شهامتش و داشته باش ... پاشو برو ... بجنگ برای زندگیت یکیو پیدا میکنی ...همونجورکه دوست داری ... اول عاشق میشی بعد باهاش ازدواج میکنی بعد تر هم اگه دوست داشتین بچه دارمیشین ... استرس قیافه و خانواده اشم دیگه نداری ... جلو همه عالم و آدمم میتونی پز بدی بگی خودش فلانه ... باباش فلانه... مامانش اله و .....

اگه آره ... پس بشین فکر کن اینا چیه فاطمه نوشته ... بشین فکر کن ببین با روح من چیکار کردی ... بشین باخودت مرور کن چه حرفایی زدی و من اینجور شکستم ... بشین هزارتا فکر کن ... چرا اینجوری شدیم؟ واقعا چررررا ؟

میدونی دانیال ...؟ تو همینی .... تلاش نکردم تغییرت بدم ... با همون چیزی که بودی پذیرفتم ... تورو ... خانواده ات و ... اخلاق و رفتار هاتون و ... غر زدم گاهی طبیعیه قبول کن ازم آدم ها برا ارزوهاشون که بخواد محقق نشه عکس العمل های بدی دارن ...

گاهی غرغر زیادی شده ... دعوا شده ؟ همه جا کاملا منو مقصر دونستی ... بعد جالبی قضیه میدونی چیه؟ اینکه الان کاملا انکار میکنی رفتار های سمت خانواده ات و بعد میدونی چی میشه ؟ منو با خانواده ام خجالت زده میکنی ... همینقدر راحت ... و من یا مجبور به توهینی میشم که بهت بفهمونم تو بدتر منی یا سکوت میکنم و بدتر میشکنم ... اینقدرررررر. وحشتناک میشکنم که حتی تصور هم نمیکنی چه دردی و قلبم تحمل میکنه از حرفات ...

بعدترش میدونی چی میشه ؟

میشه حالی که الان دارم ... هرچی میایی سمتم نمیتونم قبولت کنم ... تموم وجودم ازت حس بی ارزشی دریافت کرده ... دوستت دارم هات برام حس بی ارزشی رو تداعی میکنی ... تو یه دوستت دارم میگی من ؟ یه بی عرضه ی دوست داشتنی میشنوم ... تو یه دلم برات تنگ شده میگی من؟ دلم یه دلم برای خراب کاری هات تنگ شده میشنوم ... تو بغلم میکنی ... من حس میکنم بغلم کردی تا بیشتر گند به زندگیت نزنم ...

تو اوج اوج حس رضایتت هم یه اما هست ... یه امای خیلیییییی بزرگ ...

الان مثل همیشه میگی خب اگه خسته شدی پاشو برو این حرفا چیه میزنی؟

من مثل تو ترسو نیستم بخوام برم میرم ... اما شاید همون کورسو دوست داشتنت نگهم داشته ...

الان میدونی چیه ؟ همیشه تو ذهنت رفته من از خونه بابام برگشتن میترسم ... نهههههن واقعا نهههههه روزاو شبهایی بوده که اونجا رو به اینجا ترجیح دادم ...اما چیزی که نگهم داشته تو بودی .. حسی که بهت داشتم ... تعهدی که بهت داشتم ... خانواده ام از برگشت من میترسم همینجور که خانواده توهم میترسن... الان که یه مادرم الان که ریحانه هست من واااااقعا نمیترسم از هیچیییییییی ... چون دوست داشتنی تربت موجود دنیا روکنارم دارم ... و میخوام برای خوشبحتیش برای اینکه این لبخند خجالتیش همیشه روی لباس بمونه همهههههه کاری میکنم

آییی آقا دانیال

دلم میخواست یه ستاره باشم تو شبای زندگیت ... جوری بدرخشم که بشه شبات مثل آسمون روز یه ستاره به درخشندگی خورشید ... چی بگم دیگه ؟

اما...

کافی نیستم برات ؟ دلت میخواد خیلی چیزا رو تجربه کنی ؟ نذار به دلت بمونه ... تجربه اشون کن ... ولی قبلش بدون ی سری چیزا با زن و بچه تجربه کردنی نیست ... از تعهد اونا خارج شو ... برو هررررررکاری روکه باهاش عشق میکنی بکن ... اینقدر که حال دلت و زندگیت خوب بشه و از زندگیت لذت ببری ... !

تقاص اینکه بابات نذاشته زندگی که میخوایی داشته باشی اجازه تجربه خیلی چیزا رو نداده بهت من نباید بدم دانیال ... من فکر کردم با آدمی ازدواج کردم که کاملا زندگیش ثباتش و بدست آورده و بعد تصمیم به ازدواج و بچه گرفته ...

تنها جایی که بهم افتخار کردی میدونی کجا بود ؟ فقط ریحانه ... اونم میدونی اونجایی که میگی خوب زاییدی ولی منو زاییدی... اووووج گریه است برای حالم... خدا میدونه تو این نه ماه چقدر گریه میکردم که خدایا نکنه بچم یه درصد رنگ پوستش به من بره ... دانیال مثل من تحقیرش میکنه هااااا ... بعد با همون لبخند معروفش میگه از پس درست زاییدن یه بچم برنیومدی ... بعد من چه خاکی تو سرم کنم؟

میدونی حتی پیشت اندازه یه لیوان آب آوردن هم برام اعتماد به نفس نگذاشتی ...

بعد کاملا یاد گرفتی هر نقطه بدی که تو زندگیت پیدا میکنی بگردی و مقصرش و پیدا کنی ... همهههه چیز بده برای من و خانواده امه ...

خسته نشدی از این همه عیب جویی از زنت و خانواده اش ومحله و سبک زندگی و هزار تا چیز دیگه؟ کی میخوایی بپذیری؟ برات قابل پذیرش نیست؟ خب تلاشتو بکن و همه اون زندگی روکه میخوایی بساز ...

خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 115 تاريخ: شنبه 13 اسفند 1401 ساعت: 22:59

صفحه بندی