همدم ...2!

خرید بک لینک

این روزا حال خیلییییی بهتری دارم ... از لاک اون زن مسخره فدا ما در اومدم و یهو بغضم ترکید ... با جیغ با داد با فریاد با حرف با بغض با آرامش با همه اینا به دانیال گفتم نکن ، حرف نزن من انگاری طاقتش و ندارم .... انگاری زیادی برام سنگینه .... انگاری دارم خفه میشم... من موندم و یه حرف سنگین که خودت گفتی حرف بزن ..... بهش گفتم ارههههه من گفتم ولی مرتیکه نفهم من انسانم زنان دیگه نمیتونم .... نتیجه اشم این شد چت هاشو با زهرا ازم مخفی میکنه ... و میگه دیگه حرفی نیست منم خررررررر خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 21:02

صفحه بندی