سلام همدم ...!
این روزا حس میکنم خیلییییییی قویترشدم ،اونقدر که بذار برات از قوی تر شدنام بگم ...
مدتهاست دانیال از خاطراتش از زهرا برام میگه ... از بودن با اون از ماهگرفتگیه کف دستش که به قول خودش میگه اونو خیلیییییی دوست داره ... از غد بودن و لجباز بودنش از عادت های اخلاقیش از خانواده اش و ....
مثلا بذار برات بگم چقدرررررر دوستش داره اینقدر که میگه تا شب عقد با من منتظر پیام و خبری چیزی بوده تا برگرده ، تا بفهمه دوستش داره ...
مثلا بذار برات بگم شب و روز هاست داره از اون میگه ... و ی رابطه یک ماهه برای من کلییییی حرف تکراری رو داره که بشنوم ولی برای دانیال لذتی داره اصلااااااا تمام نشدنی ...!
اون میگه و من میشنوم ... و من؟ شدم بیشتر انگاری ی دوست ... انگار زنش نیستم ... اون میگه من میشنوم ... ی چیزی بگم همدم ؟ من انگاری خودم نیستم ... انگار یکی تو منه که جای من اون موقع ها جواب میده ... مثلا وقتی این حجم از عشق و دلتنگی و شوق و تو صدا و اون چشمای عسل رنگ دانیال میبینم میگم خب بهش پیام بده... خب برو باهاش حرف بزن ... خب میتونی صحبت کنی باهاش ...
ومنی که تشویق میکنم میکنم شوهرم بره با همسر سابقش حرف بزنه 
این روزا حالم عجیبه ... بهم میریزم ، بغض جوری گلومو فشار میده که تا شبش احساس درد دارم ، اما با شوق و ذوق به دانیالی که داره به زنش پیام میده کمک میکنم تا بتونه برای یه دیدار حضوری برای اون حرفای ناتموم و نگفته اشون اونو راضی کنه به اومدن ...!
اما انگاری همینجور ی چیزی تو من فرو میریزه ... مثلا فکرم هزار جا میره ... اینکه الان اگه ی روز بهم گفت برو چیکار کنم؟ من نه پول دارم نه خانواده ... با یه بچه ..!تلکیف ریحانه چی میشه ...؟ من خودم زخم خورده ام از بابام ... کاش ریحانه زخم خورده نشه ...!
بعد ی صدایی تو دلم میگه ... تو چه چیزایی و پشت سر نگذروندی ... اینکه چیزی نیست از پسش برمیایی ... بعد ی لبخند میزنم به خودم و افکارم و بعدش به دانیال میگم ... دانیال میشه ی خواهش ازت کنم؟ اونم میگه جونم؟ منم میگم میشه اگه ی روز احساس کردی دیگه من به درد زندگی با تو نمیخورم دیگه انکار هم مسیر زندگیت من نیستم خودت بیایی بهم بگی؟ مثلا بیا رک بگو برو ... اذیتم نکن ، با اذیت و ازار مجبورم نکنی برم؟ ... بعد ی صدایی ته دلم میگه ... اون موقعی که دیگه دوستم نداری و میگم ... بیا بگو فاطمه دوستت نداشتم ، ندارم ... برو .....! اونم میخنده و میگه چه حررررفیه آخه دیوونه هیشکی تو نمیشی ...! اما به صدایی درون دلم میگه ... زهرا من میشه ، زهرا همه چی میشه ... اما بعدش یاد این مکالمه مزخرفمون میوفتم که مدام میگه ... میدونی فاطمه تو بهترین زن دنیایی بخدا هیچ عیب و ایرادی نداری ولی آدم ها بعضی وقتها میدونن یکی به درد زندگیشون نمیخوره ، میدونن نمیشه اصلا با طرف ازدواج کرد میدونن نمیشه باهاش خوشبخت شد ولی کار دله دیگه دوستش داره ، دلش هواشو میکنه ... دلتنگ خاطرات با اون میشه ....
همدم ی سوال بپرسم ؟ کی برای من دلش میسوزه ؟ کی دلش برای خاطرات من تنگ میشه ؟ کی قلب منو میبینه ؟ من این وسط دارمممممم زجه میزنم ، دارم میتررررررکم ، اما بی صدا خاموش ، انگاری هیچکس منو نمیبینه ... خیلییییییی تنهام همدم ... با یه دختری که دلم میخواد بهترین آینده رو داشته باشه ... دارم ذره ذره آب میشم همدم ...
دیدی شیشه سکوریت ها وقتی ترک میخوره چجوری هزار تیکه است با هر حرف دانیال اینجوری میشم اما کی فرو بریزم نمیدونم... با زووور و اجبار خودمو نگهداشتم ...! خیلییییی تنهام .... خیلییییییی
از شب عقد با من منتظر برگشتن زهرا بوده ... یعنی من این وسط هیچ ... یعنی تموم دوست دارم ها ... تموم عشق ها .. حرف هااا همه هوس بوده ... همه چی الکی بوده یعنی ...؟
میدونی همدم من دارم زجرررررر عظیمی میکشم ... من انگار خودم نیستم .... اصلا انگار یکی دستش و گذاشته رو دهن روح و احساسم و گفته صدات در بیاد خلاصی .... و اونم با همه وجود داره تلاش میکنه هیچ صدایی ازش در نیاد .... !
اما من حقم این نبود ... فقط ی سوال ... چرا حتی از بچگی هم هیچکس منو دوست نداشت ؟ چرررررا؟
خسته از باران تمنا......ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 70