سلام همدم ... حال و روزم بده .... خیلیییییی بد ... من اما هنوز زنده ام ....
چندشب پیش با دانیال دعوام شد و تمام عصبانیتس و روی ریحانه خالی کرد ... نمیدونم چطوری ولی یه غولی از من بیرون اومد و تا تونستم سرش داد و هوار کردم که حق نداری با بچه من این رفتار و داشته باشی ... عروسک ریحانه رو پرت کرد که خورد توی پای ریحانه و عجیب غریب گریه کرد بچم دلم خواست با چاقویی که توی دستم بود برم دونه دونه انگشتاش و ببرم که این کار و با این طفل معصوم کرد ...خودم از این فاطمه ترسیدم اما هیچکس حق این اذیت و با بچه من نداره ...
همدم در گوشی ی چیزی بگم ؟ دوستش ندارم این روزا ... ازش بدم میاد ... از خودش ، از خانواده اش ... از هر چیزی که به دانیال مربوط بشه بدم میاد ...
الان چندشبه نمیذارم کنارم بخوابه بهانه امم ریحانه است ...
همدم ؟ حالم از بودن باهاش بهم میخوره ....
چهار روز دیگه تولدشه ... قصد داشتم کاری براش بکنم ؟ حقیقتا دلم میخواست ولی روحم نمیذاشت ... اون حتی زحمت نکشید یه تبریک بهم بگه ... مگه چ فرقی با روزای دیگه داره برام ؟ هیچ ...
اما بیا از این روزای دخترم برات بگم ... اینقدر عشق شده که حد نداره ...
عاشق لباسه ... تمام لباس هاشو میره میاره وسط سالن از این مبل میبره رو اون مبل از اون مبل میاد میریزه وسط سالن ...
حمام که میریم میدوعه دو سه تا لباس کثیف با خودش میاره براش بشورم ... البته خودش اول میشوره ...
وقتی گریه میکنم میاد بغلم میکنه و قلبم آتیش میگیره که این بچه چرا منو باید توی این حال و وضع ببینه ؟
اگه ببینه حتی خیره شدم توی فکر رفتم میاد مثلا میخواد حواسم و پرت کنه باهام لیلی حوزک میخونه.....یا مثلا مثل خودش میاد شیر میخوره ...
عجیییییب این دختر زیبای چشم مشکیمو دوست دارم ... خیلی خیلی عجیب ...!
خسته از باران تمنا......ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 83